چهارشنبه6دی 1391

سلام قشنگم. دلم برات تنگ شده. الان اومدم اداره در حالی که همه فکرم پیش توئه عزیزم. این روزا مریض احوالی. دیروز خاله بهاره از مهد زنگ زد که بیقراری. سریع خودم رو به مهد رسوندم. سه ربع پیشت بودم باهات حرف زدم بهت پسته دادم و گفتم زود زودی میام دنبالت. بعدازظهر هم بابایی زنگ زد که حالش خوب نیست. خلاصه اومدم سریع تو رو ازمهد گرفتم که دیدم خاله گفت که خیلی سرفه می زنی. اعصابم بهم ریخت رفتیم دنبال بابایی و رفتیم خونه.
یه ذزه که بابا استراحت کرد تصمیم گرفتیم ببریمت دکتر. چون سرفه خیلی اذیتت می کرد. برات روی گاز گوشت گذاشتم تا قبل رفتن به دکتر کمی بپزه تا بعد از اومدن درست کنم. اینقدر حواسم پرت بود بدون اینکه خاموش کنم راه افتادیم وسط ترافیک همت یه دفعه یادم افتاد. ترافیک شدید بود نه راه رفتن داشتیم نه برگشتن.این اولین بار بود که همچین کاری کردم. آخه قبل بیرون اومدن از خونه من همیشه همه چیز رو چک می کنم. از استرس نمی دونستم چه کار کنم یه دفعه به ذهنم اومد از بابا پرسیدم که ساختمونمون شیرگاز مرکزی نداره و خلاصه زنگ زدیم به مدیر ساختمون و ازش خواهش کردیم که شیر گاز رو ببنده و بعد چند دقیقه باز کنه. چون گاز ما ترموکوبل داره و گاز قطع شه خاموش میشه و بعد وصل شدن گاز بیرون نمی ده. اونم زحمت کشید این کار رو کرد.
خلاصه دیروز پرماجرا بود. بعد از دکتر اومدیم خونه و من کلافه بودم. بعد رو به شما و بابابی کردم و گفتم: چرا مریض شدید؟ تا این رو گفتم اومدی طرفم و گفتی: مامانی! چی شده؟ بیا بدل. بعد بغلم کردی و بوسم کردی و رو به بابایی کردی و گفتی: بلو. مامان خودمه. خندم گرفته بود. دختر مهربون من! فهمیدی ناراحتم اومده بودی بغلم کردی.
عزیز دل مادر! انشاالله همیشه سالم و سرحال باشی.
دوستت دارم با یه عالمه بوسسسسسسسسس




چهارشنبه6دی 1391
